بله مامان جان اون بلوز ابی هم برداشتم. هر چند نمیدونم برای چی.
مامان اخه ژاکت؟ برمیگردم دیگه.
ای وای این نخودچی کشمش ها چی می کنن تو ساک؟ مگه میرم قحطی؟ اونجا همه چی هست.
مامان جان بخدا بده. بهم میخندن. یه جین جوراب؟ من جوراب دوست دارم نه تا این حد. دوتا میبرم میشورم دیگه... خب یاد میگیرم بشورم.
مامان دوست دارم.
کاش زودتر و بیشتر بهت می گفتم.
علی همان طور که ساک جبهه اش را جمع می کرد با عکس مادرش صحبت می کرد. در اخرین بار و اخرین عکس مادر، علی را تنگ بغل گرفته بود و حالا علی عکس مادر را تنگ بغل می گیرد.
ما را در سایت معراج الشهدا دنبال میکنید
برچسب: خداحافظی,
نویسنده:
بازدید: 17