روزهای اخر اسفند بود. عیدی در کار نبود. بعد شما که نمی شود عید گرفت. امدن مهرداد و نبودن شما کلافه ام کرده بود و باید میرفتم. فکر می کردم همان شور و حال گذشته را دارم. نداشتم. انقدر که در غروب شلمچه وقتی حاج حسین یکتا میگفت: بچه ها بیاید دعا کنید سال بعد هم شهدا دعوتتون کنن. من که دور از جمعیت نشسته بودم و اسمان را نگاه می کردم. گفتم: میشه دیگه دعوتم نکنید... بماند که به یک سال نرسید و من بازهم به شلمچه دعوت شدم.
نمیدانم برایت تعریف کردم یا نه. در معراج رویا را گم کردم و با دوست سیدش رفتیم داخل برای روضه. ایام فاطمیه بود و دیوارهای حسینیه معراج را با پارچه های مشکی پوشانده بودند. قسمت پیکرهای شهدای تفحص شده حالا ضریح چوبی دارد و تکه های استخوان شهدا را در تابوت گذاشته اند. ان وقت ها در پارچه سفید می پیچیدند، درست مثل قنداق. چراغها را خاموش کردند برای خواندن روضه. نقل از در و مسمار و ... بگذریم. اتش به جان میزد. من هنوز گیج روضه بودم که دوست رویا دم گرفته بود: آخ مادرم و ضجه می زد. خواستم من هم بگویم مادر که... سرم را کج کردم و ساکت شدم.
پن: شهدا خونم کم شده.
ما را در سایت معراج الشهدا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 28