بعد از نماز ظهر زدم زیر گریه. دلم سنگینی چند روز نماز صبح قضا شده را می کرد. دلم سنگین تر از چند روز نماز صبح قضا شده بود اما همانها را بهانه کردم و گفتم: قبول، من مثل ان دختر بچه پنج شش ساله با موهای تابدار قهوه ای رنگ که در نور خورشید به طلایی میزند و دامن پیلسه سرمه ای با جوراب شلواری سفید و بلوز یقه اسکی سفید پوشیده. کفش های مشکی ورنی به پا کرده است و دست در دست مادرش از خیابانی عبور می کنند که یکدفعه چشمش به مغازه اسباب بازی فروشی می افتد. به سرعت دست مادرش را رها می کند و خیره میشود به ان عروسک لپ گلی که به او لبخند میزند. دخترک بلند می گوید این ریحانه منِ. حتی پیراهنی که به تن کرده شبیه همان پیراهنی است که او در خیالبافی هایش برای عروسک خیالی اش ریحانه دوخته بود؛ یک پیراهن گل گلی زرد و نارنجی با استین های پفی و دامن چیندار. مادر کمی صبر می کند. اما دخترک همچنان مجذوب عروسک است و اب دهانش را به زور قورت میدهد. بعد از ده دقیقه خیره ماندن، خوشحال و هیجان زده به مادرش رو می کند: مامان من اینو میخوام. مادر که قبلتر اتیکت فروخته شد را روی دست عروسک دیده بود به سمت دخترش میرود و روی پاهایش می نشیند تا هم قد او شود و می گوید: زینب جانم خیلی دوست داشتم برات این عروسک رو بخرم ولی روی اون کاغذی که به دست عروسک چسبوندن نوشته فروخته شد، یعنی کس دیگهای زودتر از ما این عروسک روخریده. چهره دخترک درهم می رود. انگار نمیخواهد قبول کند که صاحب عروسک کس دیگری است چانه اش میلرزد و گلوله های اشکش سرریز میشود. مادر لبخندی میزند و کودک را به اغوش می گیرد. زیر گوشش می گوید: عروسک تو یه جای دیگه منتظرته عزیزم. دخترک که عصبانی شده با شدت دست هایش را حایل می کند و خودش را از اغوش مادرش جدا می کند. صدایش به لرزه افتاده و اشکهایش را محکم با دست کنار میزند. میرود رو به روی عروسک و فریاد میزند ولی من فقط همین رو میخوام. فقط همین رو دوست دارم. بعد روی زمین می نشیند و بلند بلند گریه می کند. مادرش نه لبخندی میزند و نه عصبانی است، فقط نگاهش می کند و در نگاهش به بی اعتمادی دخترش سر تکان میدهد. میداند که پشیمان میشود.
بعد از چند لحظه سکوت مادر به دخترک می گوید: من دارم میرم. عروسک تو یه جای دیگه است. چی می کنی میمونی یا میای؟ صدای گریه های زینب قطع شده اما شانه هایش میلرزد. به کفشهایش زل زده. شاید از پاهایش می پرسد چه می کنی، میروی یا میمانی؟
من اگر نیامدم هم من را با خودت ببر.
گاهی عقلم به حکمتت نمیرسد. لحظه های شکستنم صدایت را خوب نمیشنوم اما صدا کن مرا، صدای تو خوب است.
ارام شدم و قامت بستم برای نماز عصر، الله اکبر.
پن: گاهی سخت میشه قبول کرد که خدا عروسکمون رو به وقتش به جاش بهمون میده. اما میشه قبول کرد.
پن: باور کن عروسکت یه جای دیگه است.
پن: دل قوی دار...
ما را در سایت معراج الشهدا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 15